لحظهلحظه که به اطراف خودم مینگرم
میرسد حادثهی تازهای از دور و برم
در میان همهی دغدغهها، مشغلهها…
در تلاشم که فقط آبرویم را بخرم
توی این شهر پر از حادثه و فتنه و شر
جرمم اینست که شاعر شدهام خیر سرم
پدرم گفت: “خفه!” من نگرانم نکند
بِشْکند حرمتی از ریش سفید پدرم
مادرم پشت سرم ذکر و دعا خوانده و من
راحت از کوچهی معشوقهی خود میگذرم
دخترم! دغدغه دارم که تو شاعر نشوی
و همین فکر مرا میکشد آخر، پسرم!
حرفها دارم و بگذار نگویم که مباد
نوزد شعلهای از آتشِ دل، در اثرم
هرچه اغیار بگویند به من، باد هواست
خم شده زیر غمِ تهمتِ یارم، کمرم
محمدعلی عرب نژاد عاکف ادبی اجتماعی مذهبی